آخرین نوشته ها

  • حسین خلیل الله

  • دیوونه!

  •       دوستان

  • آجی خانوم
  • حاجی
  • یک وحید
  • دفتر دفترخاطرات
  • مهدی 206
  • شاعرانه های آه دم
  • پیام گل سرخ
  • صدرا یک مجاهد
  • مرکز شهید آوینی
  • ساقي ميكده
  • آب و شراب
  • عوالم خيال مهدي
  • لبیک
  • آرشیو

    وقتی میگن خلیل الله همه یاد ابراهیم میفتیم آخه ابراهیم دوست خدا بود ...آخه کلی امتحان پشت سر گذاشته بود....
    آخه ابراهیم بود که به خاطر خدا به آتش افتاد و در اون حالت کمک فرشته ها رو قبول نکرد و گفت :خدا برای من کافیه ....خدا هم آنش رو بر ابراهیم برد و سلام کرد
    اما خدا یه بنده دیگه هم داشت ....حسین ...که خودش و خانوادش تو آتش جهل یه عده سوختن ودم نزد...تا با امر به معروف ونهی از منکر تا آخر دنیا آتش جهنم رو به برد و سلام بهشت برای بنده های خدا تبدیل کنه ....
    ابراهیم خلیل الله بود برای اینکه سه شب خواب دید تا یقین کنه که خدا اسماعیل رو ازش به عنوان قربانی میخواد ...رفت ولی خدا قربانی رو بهش بخشید....
    اما حسین ....حسین تمام فرزندان و برادرش را قربانی عشق کرد و بدن های پاره پارشون رو روی زمین دید ...
    ابراهیم خلیل الله بود چون وقتی ساره ازش آرد خواست برای این که خجالت نکشه تو خرجین رو پر از سنگ کرد و برد خدا سنگ رو براش آرد کرد....
    اما حسین ...حسین تمام اهل بیتش تشنه بودن ..رفت دنبال آب ولی آب نبود...به دخترش گفت تشنگی تو برای من سخته ولی ..ولی کاری از دست من بر نمیاد ..زبانش رو تو دهان دخترش گذاشت ..ولی خشک خشک خشک بود.....
    ابراهیم خلیل الله بود برای اینکه زن و فرزند خرد سالش را در بیابانی بی آب و علف گذاشت و رفت در حالی که دعا میکرد که خدایا دل های مردم را با ایشان مهربان کن ....
    اما حسین تمام اهل بیتش را در بیابانی بی آب و غذا تشنه و گرسنه و داغ دیده گذاشت و هنگام خدا حافظی میگفت :آماده ی اسارت باشید ...آماده ی روز های سخت....
    عجب دلی داشت حسین ....
    حسین خلیل الله بود یا ابراهیم ؟

    ************************************
    اگه یه قطره اشک ریختی من و هم دعا کن

    + نوشته شده در  January 30, 2007 12:52 PM  توسط حمیده | نظرات (17)

    خیلی وقت ها تو زندگی هست که آدم حس میکنه به منبع غیب وصل شده ....
    با تمام وجود دلت میخواد یه چیزی از این لحظه ها برداری ، دلت میخواد ثبت کنی ،ولی نمیشه .....
    اینجور موقع هاست که آدم میفهمه زبان آدم چقدر کلمه کم داره .....
    چقدر کوچیکه دایره کلمات و حرف ها .....

    شاید باید با هم ترکیب بشن ،سعی میکنم عشقی که تو وجودم هست رو با آرایه و تشبیه و...بیان کنم
    - حس پروانه ی عاشق باران که از خیس شدن پرهایش نمی هراسد
    - حس سیاره ای که چنان مست نور است که اصلا از سقوط در خورشیدش و نابودی نمی ترسد
    .....
    وای خدا بازم نمیشه .....

    من میخوام یه چیزی بردارم ....من باید یه چیزی بگم....نباید یادم بره این شب رو.... این خلوت رو ...
    میرم سراغ کسایی که میشناسم .....کسایی که فکر میکنم حرف زدن بلدن ....
    حافظ... سهراب ...نیما ...انگار هیچ کس تا حالا حس من رو نداشته .....

    یاد حرفی میفتم که نمیدونم از کی یا کجا شنیدم .....
    خدا بچه گونه حرف زدن بنده هاش رو دوست داره ...وقتی تو بلد نیستی بگی چی میخوای دوست داره حرف زدنت رو بشنوه ...مثل بچه ای که آب میخواد باباش بهش نمیده میگه یه بار دیگه بگو آبه ! تا بهت بدم ....
    تصمیم میگیرم خودم حرف بزنم ....

    خدایا ....خدایا ....هیچی فقط شکر....شکر که نمیذاری آروم بشم ....شکر که چند وقت یه دفعه هوایی میشم .... شکر که آروم نیستم و خو نگرفتم...شکر که نمیذاری غرق بشم ....شکر برای تمام لحظه هایی که با منی.... شکر که مست شدن رو میچشم ...شکر که همه فکر میکنن با یه دیوونه ی مست طرفن ....شکر برای تک تک قطره های اشکم ....شکر برای عشق امامم ....شکر که جای خالیش رو حس میکنم ....

    میگن بعد از سجده ی شکر خدا به فرشته هاش میگه نگاه کنید ...میگن به بندش افتخار میکنه ....میگن اون موقع هرچی از خدا بخوای بهت میده .....

    الهم عجل لولیک الفرج....

    + نوشته شده در  January 17, 2007 2:57 PM  توسط حمیده | نظرات (13)