یه آقایی هست به نام ابوالفضل پدر بزرگ مادر من
کور بوده یعنی تو گهواره بوده که کور میشه گفتن چشم خورده کارش روضه خوندن بوده و روزه گرفتن برای مردم ، یه طوری که سه ماه رجب و شعبان و رمضان رو روزه بوده
خیلی کرامات داشت
یه بار نذر داشته که بره امامزاده داوود زمستون بوده ولی باید میرفتن با علی که بشه پدر بزرگ من و اون موقع 6-7 سالش بوده میرن موقع برگشت هوا تاریک شده بوده وسط کوه مونده بودن که میگه علی نگاه کن ببین نوری میبینی راه رو پیدا کنیم علی یه فانوس میبینه ولی کسی رو نمیبینه میگه خب بریم دنبال همون فانوس ! سر جاده که میرسن علی دیگه فانوس رو نمیبینه
یه بار که مجاور شده بوده کربلا پولشون تموم میشه نمیتونستن برگردن تو حرم حضرت عباس نماز میخونده و علی کنار دستش نشسته بوده علی کوچولو میبینه که یه آقایی پول گذاشت زیر سجاده پدرش و رفت
...
نمیدونم چرا ولی خیلی به این پیرمرد احساس دین میکنم وقتی من به دنیا اومدم خیلی سال پیش مرده بود من هیچ وقت ندیدمش ولی تقریبا هر هفته یادش میکنم دلم براش تنگ میشه حتی بیشتر از پدر بزرگ و مادربزرگ خودم . نمیدونم چرا ولی احساس میکنم این عشقی که تو دل من هست تو دل برادرهام هست و...نتیجه ی دعای این پیرمرد هست اگه یه بار هم دعاش گرفته باشه که خدایا از نسل من همه رو محب اهل بیت قرار بده کار تمومه یه قطره از وجود اون تو دل من باشه یعنی من در حق خودم کم کاری هم میکنم
یعنی من همون یه قطره رو هم حروم کردم
.
.
.
نزدیک بود آرزوهام یادم بره ...نزدیک بود یادم بره اینجا رو چرا راه انداختم ... نزدیک بود یادم بره ...ولی چهل شب یه سال و نیم پیش به دادم رسید ، اشکم رو در آورد . چله نشسته بودم متوسل به صاحب الزمان . هرشب یه آیه میخوندم و چند خطی مینوشتم
یازدهمین شب
(بامداد شنبه پانزدهم دی ماه 1386)
آیه 122 و 123 سوره ی هود
وَانتَظِرُوا إِنَّا مُنتَظِرُونَ «122» وَلِلّهِ غَيْبُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَإِلَيْهِ يُرْجَعُ الأَمْرُ كُلُّهُ فَاعْبُدْهُ وَتَوَكَّلْ عَلَيْهِ وَمَا رَبُّكَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ «123»
و به انتظاربمانيد كه ما هم منتظريم . « 122» نهان آسمان ها و زمين فقط در سيطره دانش خداست ، همه كارها به او باز گردانده مي شود . پس او را بندگى كن و بر او توكل داشته باش ، و پروردگارت از آنچه انجام مي دهيد ، بى خبر نيست . « 123»
"یه جمعه ی دیگه هم گذشت و نیومدی ! باز هم غروب دلگیر جمعه رو بی تو سر کردم ... غرق روز مرگی خودم ...این هفته وقتی تصاویر سفر آقا خامنه ای به یزد رو میدیدم بی اختیار اشک میریختم ... دلم میخواست اونقدر گریه کنم که بفهمم کجای کار این ملتی که برای نائب شما این طوری میرن استقبال میلنگه که هنوز ... دلم میخواست تصور کنم اگه تو ماشین شما بودی واقعا چه اتفاقی میفتاد ؟ عشق این مردم بیشتر نبود ؟ یا تعدادشون ؟ پس چرا ؟ ...
اما مشکل از مردم نیست ! ....ما سبک ساریم از لغزش ما چاره نیست .... عاقلان با این گران سنگی چرا لغزیده اند؟
"
.
.
.
یه سال دیگه هم گذشت نوای فراق وارد 4 سالگی شد ...امسال خیلی دلتنگم ...خیلی مضطر ..آقاجونم دیگه تنهایی خیلی سخت شده .. وعده ی امروز و فردا دل ما رو میسوزونه ... جمعه های هی داره میگذره ، اما هنوزهم ...
باز هم انتظار ....شما خودتون از همه منتظر تری ...این انتظار یعنی ما به یاد هم هستیم . از خودم خجالت میکشم که دیشب فکر کردم من رو فراموش کردی فکر کردم نخواستی ... بیدار شدم به موقع جهل اما همیشه بخشی از وجود من هست اگر نور شما نباشه حتما راه گم میشه به هرحال قسمت دیشبم یه خلوت بود ذکر یا حضرت عباس ، ذکر یا اابوالفضل ، راضیم به رضای تو ... از من ناامید نشو خواهش میکنم
صبح نزدیک است
اللهم عجل لولیک الفرج