همت و اراده کاری رو داشتن انصافا کار خیلی سختیه ... گاهی حس میکنی زیر بار تصمیمی که گرفتی داری خم میشی و پاش وایسادان جدا سخته ...
گاهی دلخور میشی از یه دوست ، از زندگی ، از شناختی که به دست آوردی نا امید میشی ... یه کم که میگذره دیگه دلخور نیستی کارت میرسه به خود خوری و پشیمونی بابت اشتباهی که عقلا مرتکب شدی ! و اگه منطقی باشی باید تو هم بشی مثل بقیه ولی نمیشه ! تو از پس دل خودت بر نمیای ، باورت نمیشه اشتباه کردی ...
این وسط بعضی نشونه ها امانت نمیدن ... خواب ها ... خاطره ها ...حرف ها ... اشک ها ..آیه ها
خسته ام از این وضعیت ولی ... دچارم مثل ماهی به آب و دچار یعنی عاشق
بهانه ی خوبیست برای بی سر و سامانی ...اما خدا میداند که بهانه نیست
می ترسم از زیر سوال رفتن باورهای زندگیم
وقتی میرسم به اینجا تنها چیزی که آرامش بخشه اینه که تو این راه برای هرکاری اول توکلت علی الله گفتم وحالا که کاری از دستم بر نمیاد با ایمان میگم افوض امري الي الله ان الله بصير بالعباد...
و صبر ، صبر ، صبر، ....
...
چند روز دنبال یه چیزی هستم که پیداش نمیکنم
....
چند شب پیش خواب دیدم ... تا حالا شده یه مفهوم عظیم رو تو خواب درک کنی یه طوری که وقتی بیدار شدی حس کنی چیزی از درون به روحت اضافه شده ؟ من تا حالا چند بار این حس رو داشتم و هر بار تغییر اساسی تو زندگیم اتفاق افتاده ...
چادر عربی روی سرم ....وقتی بلند شدم گرمای بدنش رو هنوز حس میکردم ...اولین ذکرم بی اختیار یا رقیه بود و حسرت این که کاش تا ابد بمانی در آغوشم ....
ومفهومی عظیم در قلبم که ثابت میکنه حالا حالاها مانده تا بفهمم عشق یعنی چه !
به دلم میگم نزن بی خودی لاف عاشقی ....توی این وادی اگه عاشقه ، اونم زینبه
اللهم عجل لولیک الفرج
زهرا؟! فکر نکنم امشب بیاد .. یعنی خونه خودشه دیگه ...
.
مثل سطل آب یخ بود این جمله ! واقعا ! چند روزی میشد که میخواستم بهش زنگ بزنم آخرین نوشته ی وبلاگش نگرانم کرده بود ... از آخرین باری که باهاش حرف زدم خیلی میگذشت شاید شش ماه شاید هفت ماه ... دیگه همش اس ام اس های بی جواب من بود ! ... نوبت اون بود .. خب آخه چقدر همش من ...
ولی واقعا توقع این رو هم نداشتم که خبر عروسیش رو هم نده !
.این از این
.
یادمه وقتی که تازه با دوست پسر قبلیش به هم زده بود هر شب کار من شده بود ساعت ها روانشناسی کردنش مهسا رو میگم ! اونقدر که مامان میگفت مگه اینجا مرکز مشاوره ست !! ولی حالا که خوشه ودوباره آره ! یادش رفته بعد از پنج ماه خونه جدید رفتن زنگ بزنه و شماره تلفن خونه شون رو بده ... شب تولدش هم چون رفیقش نبود زنگ زده که تنهام میای فردا بریم بیرون ؟
اینم از این
.
وقتی ما دانشگاه قبول شدیم افسانه هنوز چند واحد از پیش دانشگاهیش مونده بود چند وقتی اصلا حواسم بهش نبود یه روز اتفاقی تو خیابون دیدمش و گفت حالش بده و ... چند بار سر امتحان ها یی که داشت رفتم خونه شون با هم درس خوندیم و ولی افسرده تر از اون بود که حساب دیفرانسیل رو پاس کنه ! گفتیم برو سراغ ورزش و هرچی اون از ما سراغ نمی گرفت ما هی میرفتیم و می اومدیم که حالش بهتر شه ... بالاخره بیخیال پیش شد و رفت از این دوره های علمی کاربردی حالش خیلی خوب شده بود من خوشحال بودم .... الان فکر کنم دو سالی میشه که کلا خبری ازش نیست ! مهم اینه که خوشه
اینم از این
.
.
کمه تعداد آدم هایی که همیشه هستند ... کسایی که شادی هاشون رو خالصانه با تو تقسیم میکنند ، چقدر شادی های این دوست ها به آدم می چسبه چقدر آدم به داشتنشون افتخار میکنه....تعدادشون کمتر هست ولی انصاف رو اگه بخوای بگی اینطرف سنگین تره خوبی اینا خیلی بیشتر از بی وفایی بقیه ست ....
و من بازم حالم خوبه و شاکرم به درگاه حضرت دوست، او که عظیم ترین ویژگی خودش را به من بخشید
اللهم عجل لولیک الفرج