آخرین نوشته ها

  • پناهم بده

  • گمگشته

  •       دوستان

  • آجی خانوم
  • حاجی
  • یک وحید
  • دفتر دفترخاطرات
  • مهدی 206
  • شاعرانه های آه دم
  • پیام گل سرخ
  • صدرا یک مجاهد
  • مرکز شهید آوینی
  • ساقي ميكده
  • آب و شراب
  • عوالم خيال مهدي
  • لبیک
  • آرشیو

    عاشق تر که بودم شب ها چشم هام رو می بستم تصور می کردم اگه تو خیمه سبزت راهم بدی چه طوری باید رفتار کنم... تو ذهن خودم تمرین میکردم
    دوزانو نشستن..
    مثل برق از جا بلند شدن
    چشم های به زمین دوخته شده
    دست ها ی از شرم عرق کرده
    حتی دلشوره و اضطراب
    ...
    نمیدونم چی شد که اینطوری شد ولی از یه چیز مطمئنم این که بازم بوی شما را حس کردم...
    این شب ها خسته ام...خوابم نمیاد ولی دلم میخواد بخوابم... یه خواب بدون رویا
    کاش می شد راهم بدی یه بار دیگه...من از این بازی خسته ام ولی این بازی باید تموم بشه تا من دوباره من بشم
    اما تا یه چیز هایی رو یاد نگیرم تموم نمیشه ! این رو هم حس می کنم
    خلاصه از درون داغونم... نه از سختی نه از تنهایی نه حتی شاید از بی مهری...
    دوای درد من توکل و تسلیم شدن خودم می دونم
    ولی دیگه خسته ام از این بازی... در عین حال دوستش دارم
    شدم مثل آدمی که قبل از مسافرت هم دوست داره زودتر زمان بگذره که بره مسافرت هم دوست نداره زمان بگذره تا مسافرتش دیرتر تموم بشه چون مطمئن هست بعد از مسافرت آرزوش اینه که کاش آرزو نکرده بود زمان زود بگذره... کاش هنوز نرفته بود مسافرت
    ساده این همه حرف که احتمالا هیچ کدوم از خواننده ها معنیش رو نمی فهمند میشه این که من بی تو می ترسم ... نبودنت عذاب آورترین اتفاق زندگی منه... کاش پناهم بدی به همان خیمه رویاهایم... کاش پناهم بدی
    ....
    چند وقت گذشته از حس بالا (متن نوشته شد منتشر نشد )
    ...
    دیدین یه وقت هایی که یه دختر بچه از دست مامانش یا برادرش دلخوره و گریه میکنه باباش میشونش رو زانو هاش و هی به گلایه کردن های شیرین و بچگانه ش می خنده.... هی میگه گریه نکن خودم دعواش می کنم
    چقدر این حس رو داشتم وقتی با بغض رسیدم تو مهدیه شهدا و دو ساعتی فقط من و تو تنها بودیم اونجا ...
    من سرتا پا شدم گریه و گلایه ... تو همه ناز و نوازش
    هی من گریه کردم , هی تو پدرانه به کودکانه های من خندیدی
    هی من گلایه کردم , هی تو گفتی گریه نکن خودم دعواش می کنم
    هی من اشک ریختم , هی تو اشک هام رو پاک کردی و گفتی خودم میزنمش تو گریه نکن
    چقدر حالا آرومم
    چقدر خوبه که "انا و علی ابوا هذه الامّه"
    .
    اللهم عجل لولیک الفرج

    + نوشته شده در  September 25, 2011 1:37 AM  توسط حمیده | نظرات (3)

    همه ی آدم ها یه وقت هایی دوست دارن تنها باشن
    هرکسی یه جایی داره که بره اینجور وقت ها
    این خلوت من تو دنیای واقعی پیش محمد حسین هست تو دنیای مجازی اینجا...
    وقتی دلم نمیخواد دیده بشم میام اینجا
    ماه رمضان تمام شد
    ماه رمضان متفاوتی بود برای من ... ولی خب من اصلا از خودم راضی نیستم
    این روز ها حمیده حالش خوبه
    ولی من یه جایی بین تردید هام گم شدم ... نمیدونم بگم خدا باعث و بانیش رو چی کار کنه
    اصلا نمیدونم باعث بانیش کی هست !
    مطمئن نیستم درست میرم یا غلط ! درست فکر می کنم یا غلط
    مطمئن نیستم حرف های مخاطبم رو درست معنی می کنم یا غلط
    نمیدونم دارم میرم جلو یا بر می گردم عقب !
    نمیدونم دارم نزدیک میشم یا دور
    من یه جایی بین تردید هام گم شدم
    یه جایی درون خودم ... یا نه یه جایی تو مرز خودم و دیگران
    نمیگم می ترسم ... همه جا مراقبت ویژه ت رو حس می کنم
    ولی این تردید , این گم شدن , این سردرگمی یه جور آزار دهنده ست
    دلم بدجور هوایی شده برای جمکران
    نمیدونم چرا سر و سنگین شدی با من
    تو که همه زندگی من هستی, تمام حس بودنم
    تقصیر خودم هم هست قبول دارم
    درسته که تو هنوز اولین آرزوی منی
    اما من یادم رفته هر لحظه تو رو آرزو کنم
    دم به دم
    هر نفس
    اما تو باز هم از من نا امید نشو
    چشم هات رو از من برندار
    شاید لباس هام تو این جنگل خاکی شده , میدونم کثیف شدم
    اما من هنوز سرپام ... هنوز تو باتلاق ها غرق نشدم ... هنوز چشم هام به آسمون
    من هنوز می تونم به تو برسم
    پس نگاهت رو نگیر
    پس نا امید نشو

    اللهم عجل لولیک الفرج

    + نوشته شده در  September 1, 2011 9:33 PM  توسط حمیده | نظرات (3)