|
|
|
|
فکر کنم دو ماهی میشه که اینجا ننوشتم
نمیدونم خوبه یا بد
یعنی قبلا اگه این اتفاق می افتاد مطمئنا بد بود ولی الان مطمئن نیستم چه اتفاقی برام افتاده
من خیلی آروم شدم یه آرامش عجیب ، خیلی چیزا دیگه آزارم نمیده ! تو این دو ماه یه نعمت هایی بهم داده شده که شاید خیلی وقت ها آرزوش رو داشتم البته وضع دنیا همونطوریه از نظر مادی مالی و ... چیز زیادی عوض نشده
جز این که چند جا که بد جور تو مخمصه بودم و احتمالا خیلی ها تو همچین موقعیت هایی میشکنن بازم همون آرامش عجیب بود و عجیب تر از اون نحوه حل شدن مشکلات ....
نمیدونم یعنی مطمئن نیستم این آرامش خوب هست یا بد شاید ...
خلاصه حالم خوبه یعنی اینطوری به نظر میرسه و من جز شکرگزاری کار دیگه ای ندارم که بکنم
هرچند که یه حسی میگه من آدم بشو نیستم
دارم میرم مشهد ...فردا
هنوزم خاطره ی اولین سفرم تازه ست ، عاشقانه ترین روز های من
پنج سال پیش ...فقط سه روز
کوتاه اما یگانه بود
خدایا ممنونم ، به خاطر فردا ، به خاطر این لحظه ، به خاطر پنج سال پیش ، به خاطر این که حرف زدن یادم دادی ، به خاطر این که همیشه فکر کردن به اون سه روز هم دیوانه کننده هست ، به خاطر حاجت روا شدنم ، به خاطر این که بین اون همه آرزو مرگ انتخاب شد ممنون ....
اگه بخوام علت های شاکر بودنم رو بشمرم تمام عمر باقی مانده رو باید صرف کنم بازم تموم نمیشه
همیشه چیزایی بهم دادی که قطعا لیاقتش رو نداشتم الان هم همینطوره
آخه تو چرا اینقدر مهربونی؟
آخه زیر بار این همه مهر داغون میشم ، این همه مهری که لایقش نیستم
آخه من با چه رویی بپرم ؟
تنها چیزی که میدونم اینه که عشق تو با تار و پود زندگیم یکی شده
لااقل مطمئنم که دلم نمیخواد بی تو باشم ، دلم نمیخواد تنهام بذاری حتی یه لحظه ، دلم نمیخواد دستات رو رها کنم هیچوقت
یه خواهش هم ازت دارم.... تو همیشه به دل من نگاه کن نه به این که چی میگم یا چی میخوام
ما تو این دنیا ملالی نداریم جز دوری ه شما ایشالا زود تر ....
خلاصه که امشب بازم بدجور هوایی شدم
همه حلال کنید
+ نوشته
شده در April 25, 2009 10:06 PM توسط حمیده |
نظرات (17)
|
|
|
|
|
|
|
|
|