یه لحظه هایی هست که هیچ وقت فراموش شون نمی کنم
اولی هاش شاید مال ۶-۷ سالگی من باشه
از رویاهای کودکانه گرفته تا عمیق ترین اتفاقاتی که ممکنه روح انسان تجربه کنه
*
ابتدایی بودم ... دوم یا سوم
یه شب بچگانه خواب دیدم ...موجودات فضایی اومده بودن دنبالم ... میگفتن ماموریتت تو زمین تموم شده باید برگردی ! یه شب بارونی منتظر ما باش !!!!
فکر کنم نتیجه فیلمی بود که شب قبلش دیده بودم
فردا شب بارون می اومد و من ....
فکر کنم تا خود صبح تو پله ها گریه کردم .... که خدا حتی اگه آدم فضایی بودن باعث بشه من قدرت خاص داشته باشم به هر حال آدم اشرف مخلوقات توئه من میخوام آدم باشم نه آدم فضایی!!!
هنوز وقتی به اون شب فکر می کنم تعجب می کنم از درک عمیقی که یه دختر ۸-۹ ساله میتونه از اشرف مخلوقات بودن انسان داشته باشه ! درکی که همون دختر شاید حالا که بزرگتر شده بعضی وقت ها یادش بره
*
سه چهار سال پیش بود ...وقتی نزدیک بود ته قلبم یه خشت کج گذاشته بشه ! یه آقایی دستم رو گرفت و سرم رو گذاشت رو پای خودش و من دو ساعت سر بر ضریح گریه کردم و صاف شدم دوباره !
اینجا نوشتم ماجرای اون روز رو
روزی
امروز اون مداحی سه دقیقه ای بعد از چند سال اشک من رو در آورده و من باز ناله میزنم
بی غم عشقت نمی خوام زنده بمونم
.....
دلم تنگ شده برای اون امامزاده یه بار قبل عید رفتم کلی عوض شده بود, ولی...
*
این لحظه های من کم شده انگار ... باید فکری بکنم به حال دلم
تو هنوز همه امید منی
این روز ها دلم پر می کشه
برای یه خلوت با دلم با تو ...نمیدونم روزیم کجاست
دلم برای همه جا تنگ شده
جمکران , مشهد , قم
مهدی و محمد حسین !
چه کنم اما از جبر روزگار من ... من سال هاست آموخته ام چشم بسته سفر کنم
اینبار غروب جمعه ست و من دلتنگ توام ...فردا صبح هم هستم
قدیم ها میگفتن داغ شهادت حضرت زهرا اینقدرعظیم بود که جز با تولد حضرت زهرا نمی شد یکم فراموش کرد !
نمیدونم چه سری هه ! چند سال این غم هیچ وقت آروم نمیشه و آدم دلش میخواد هر صبح که میزنه روز انتقام هتک حرمتی باشه که به یاس شد ...
اللهم عجل لولیک الفرج