آخرین نوشته ها


آتش

بی غم عشقت

عظمت

قفس

هنوز

به خدا من زار و خسته ام

شکر

سفیر حسین

الغوث

منو دل کندن از دلبر ! محاله

  دوستان

آجی خانوم
میلاد یکی کودک
یه برنامه نویس و دوست خوب
حاجی
رها یه دوست فوق العاده
دفتر دفترخاطرات
مهدی 206
امیر بادامچی
مرتضی هه دوست داشتنی
شاعرانه های آه دم
پیام گل سرخ
صدرا یک مجاهد
مرکز شهید آوینی
ساقي ميكده
باران رحمت  
عوالم خيال مهدي
لبیک
عمو الچه

آرشیو

June 2011
May 2011
April 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
September 2010
August 2010
July 2010
May 2010
April 2010
February 2010
December 2009
November 2009
September 2009
August 2009
June 2009
April 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
September 2008
August 2008
July 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006

 

 

      

یه لحظه هایی هست که هیچ وقت فراموش شون نمی کنم
اولی هاش شاید مال ۶-۷ سالگی من باشه
از رویاهای کودکانه گرفته تا عمیق ترین اتفاقاتی که ممکنه روح انسان تجربه کنه
*
ابتدایی بودم ... دوم یا سوم
یه شب بچگانه خواب دیدم ...موجودات فضایی اومده بودن دنبالم ... میگفتن ماموریتت تو زمین تموم شده باید برگردی ! یه شب بارونی منتظر ما باش !!!!
فکر کنم نتیجه فیلمی بود که شب قبلش دیده بودم
فردا شب بارون می اومد و من ....
فکر کنم تا خود صبح تو پله ها گریه کردم .... که خدا حتی اگه آدم فضایی بودن باعث بشه من قدرت خاص داشته باشم به هر حال آدم اشرف مخلوقات توئه من میخوام آدم باشم نه آدم فضایی!!!
هنوز وقتی به اون شب فکر می کنم تعجب می کنم از درک عمیقی که یه دختر ۸-۹ ساله میتونه از اشرف مخلوقات بودن انسان داشته باشه ! درکی که همون دختر شاید حالا که بزرگتر شده بعضی وقت ها یادش بره

*
سه چهار سال پیش بود ...وقتی نزدیک بود ته قلبم یه خشت کج گذاشته بشه ! یه آقایی دستم رو گرفت و سرم رو گذاشت رو پای خودش و من دو ساعت سر بر ضریح گریه کردم و صاف شدم دوباره !
اینجا نوشتم ماجرای اون روز رو
روزی
امروز اون مداحی سه دقیقه ای بعد از چند سال اشک من رو در آورده و من باز ناله میزنم
بی غم عشقت نمی خوام زنده بمونم
.....
دلم تنگ شده برای اون امامزاده یه بار قبل عید رفتم کلی عوض شده بود, ولی...

*
این لحظه های من کم شده انگار ... باید فکری بکنم به حال دلم
تو هنوز همه امید منی
این روز ها دلم پر می کشه
برای یه خلوت با دلم با تو ...نمیدونم روزیم کجاست
دلم برای همه جا تنگ شده
جمکران , مشهد , قم
مهدی و محمد حسین !
چه کنم اما از جبر روزگار من ... من سال هاست آموخته ام چشم بسته سفر کنم

اینبار غروب جمعه ست و من دلتنگ توام ...فردا صبح هم هستم
قدیم ها میگفتن داغ شهادت حضرت زهرا اینقدرعظیم بود که جز با تولد حضرت زهرا نمی شد یکم فراموش کرد !
نمیدونم چه سری هه ! چند سال این غم هیچ وقت آروم نمیشه و آدم دلش میخواد هر صبح که میزنه روز انتقام هتک حرمتی باشه که به یاس شد ...
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  May 27, 2011 7:23 PM  توسط حمیده | نظرات (2)

گاهی به این دلتنگی ها حسودیم میشه نمیدونم چرا.
حاجی]
این غم غصه ها اگه نگم برکته عمره میتونم بگم نعمته....خیلی التماس دعا داریم : دی پیشاپیش اینهمه عیدهای نورانی که در پیش هست مبارکت باشه....
یقین]