دیشب باز به خدا رسیدم از بغض و درد و در این دنیای ۷ میلیاردی کسی زحمت شنیدن حرف های من رو به خودش نداد
سوختم از تازیانه زمان بر تن ِتنهایی ِعریان ِذهنی که جرمش بی گناهی ست
همه اش را تنها بودم
همه جایش را
در کمال ناباوری هنوز زنده ام
نفس میکشم
نفس
دلم میخواهد فریاد برآورم تا آدم های اطرافم دور و نزدیک باور کنند
باور کنند که زنده ام
من ماشین نیستم
نفس میکشم
باور کنید
کسی نبود
کسی نیست
همیشه به وقت نیاز هرکس مشغولیتی دارد
عظیم تر از نگاه من, درد من , تنهایی من
درس
کار
درگیری
....
همه ی دنیای اطرافم ادعاست
ادعای همراهی
جز آن بخشی که تویی و من
بودنت ادعا نیست
نبودن من هم که گفته ای و بارها به رخ کشیده ای ادعا نیست
غرامت هربار فراموشی
این سرنوشت
این راز
تازیانه است
تازیانه ای که بیش از من تو را به درد می آورد
و تو عاشق تر از آنی که شانه خالی کنی از تنبیه من
تو عاشق تر از منی
همه ی تنهایی من از دانستن این راز است
میبینی
درد تویی ,دوا تویی
همه تویی
تنهایی من زاده ی همان لحظه ایست که دست تو بر سرم بود
همان جا که من امروزم را با اشاره دستت آفریدی
.....
دلم برای جمکران تنگ شده
تو نگاهت را از من نگیر
....
اللهم عجل لولیک الفرج