|
|
|
|
عاشق تر که بودم شب ها چشم هام رو می بستم تصور می کردم اگه تو خیمه سبزت راهم بدی چه طوری باید رفتار کنم... تو ذهن خودم تمرین میکردم
دوزانو نشستن..
مثل برق از جا بلند شدن
چشم های به زمین دوخته شده
دست ها ی از شرم عرق کرده
حتی دلشوره و اضطراب
...
نمیدونم چی شد که اینطوری شد ولی از یه چیز مطمئنم این که بازم بوی شما را حس کردم...
این شب ها خسته ام...خوابم نمیاد ولی دلم میخواد بخوابم... یه خواب بدون رویا
کاش می شد راهم بدی یه بار دیگه...من از این بازی خسته ام ولی این بازی باید تموم بشه تا من دوباره من بشم
اما تا یه چیز هایی رو یاد نگیرم تموم نمیشه ! این رو هم حس می کنم
خلاصه از درون داغونم... نه از سختی نه از تنهایی نه حتی شاید از بی مهری...
دوای درد من توکل و تسلیم شدن خودم می دونم
ولی دیگه خسته ام از این بازی... در عین حال دوستش دارم
شدم مثل آدمی که قبل از مسافرت هم دوست داره زودتر زمان بگذره که بره مسافرت هم دوست نداره زمان بگذره تا مسافرتش دیرتر تموم بشه چون مطمئن هست بعد از مسافرت آرزوش اینه که کاش آرزو نکرده بود زمان زود بگذره... کاش هنوز نرفته بود مسافرت
ساده این همه حرف که احتمالا هیچ کدوم از خواننده ها معنیش رو نمی فهمند میشه این که من بی تو می ترسم ... نبودنت عذاب آورترین اتفاق زندگی منه... کاش پناهم بدی به همان خیمه رویاهایم... کاش پناهم بدی
....
چند وقت گذشته از حس بالا (متن نوشته شد منتشر نشد )
...
دیدین یه وقت هایی که یه دختر بچه از دست مامانش یا برادرش دلخوره و گریه میکنه باباش میشونش رو زانو هاش و هی به گلایه کردن های شیرین و بچگانه ش می خنده.... هی میگه گریه نکن خودم دعواش می کنم
چقدر این حس رو داشتم وقتی با بغض رسیدم تو مهدیه شهدا و دو ساعتی فقط من و تو تنها بودیم اونجا ...
من سرتا پا شدم گریه و گلایه ... تو همه ناز و نوازش
هی من گریه کردم , هی تو پدرانه به کودکانه های من خندیدی
هی من گلایه کردم , هی تو گفتی گریه نکن خودم دعواش می کنم
هی من اشک ریختم , هی تو اشک هام رو پاک کردی و گفتی خودم میزنمش تو گریه نکن
چقدر حالا آرومم
چقدر خوبه که "انا و علی ابوا هذه الامّه"
.
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته
شده در September 25, 2011 1:37 AM توسط حمیده |
نظرات (3)
|
|
|
|
|
|
|
|
|