آخرین نوشته ها


پناهم بده

گمگشته

رمضان تنهایی

لبیک امام خامنه ای

نفس میکشم

آتش

بی غم عشقت

عظمت

قفس

هنوز

  دوستان

آجی خانوم
میلاد یکی کودک
یه برنامه نویس و دوست خوب
حاجی
رها یه دوست فوق العاده
دفتر دفترخاطرات
مهدی 206
امیر بادامچی
مرتضی هه دوست داشتنی
شاعرانه های آه دم
پیام گل سرخ
صدرا یک مجاهد
مرکز شهید آوینی
ساقي ميكده
باران رحمت  
عوالم خيال مهدي
لبیک
عمو الچه

آرشیو

September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
September 2010
August 2010
July 2010
May 2010
April 2010
February 2010
December 2009
November 2009
September 2009
August 2009
June 2009
April 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
September 2008
August 2008
July 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006

 

 

      

عاشق تر که بودم شب ها چشم هام رو می بستم تصور می کردم اگه تو خیمه سبزت راهم بدی چه طوری باید رفتار کنم... تو ذهن خودم تمرین میکردم
دوزانو نشستن..
مثل برق از جا بلند شدن
چشم های به زمین دوخته شده
دست ها ی از شرم عرق کرده
حتی دلشوره و اضطراب
...
نمیدونم چی شد که اینطوری شد ولی از یه چیز مطمئنم این که بازم بوی شما را حس کردم...
این شب ها خسته ام...خوابم نمیاد ولی دلم میخواد بخوابم... یه خواب بدون رویا
کاش می شد راهم بدی یه بار دیگه...من از این بازی خسته ام ولی این بازی باید تموم بشه تا من دوباره من بشم
اما تا یه چیز هایی رو یاد نگیرم تموم نمیشه ! این رو هم حس می کنم
خلاصه از درون داغونم... نه از سختی نه از تنهایی نه حتی شاید از بی مهری...
دوای درد من توکل و تسلیم شدن خودم می دونم
ولی دیگه خسته ام از این بازی... در عین حال دوستش دارم
شدم مثل آدمی که قبل از مسافرت هم دوست داره زودتر زمان بگذره که بره مسافرت هم دوست نداره زمان بگذره تا مسافرتش دیرتر تموم بشه چون مطمئن هست بعد از مسافرت آرزوش اینه که کاش آرزو نکرده بود زمان زود بگذره... کاش هنوز نرفته بود مسافرت
ساده این همه حرف که احتمالا هیچ کدوم از خواننده ها معنیش رو نمی فهمند میشه این که من بی تو می ترسم ... نبودنت عذاب آورترین اتفاق زندگی منه... کاش پناهم بدی به همان خیمه رویاهایم... کاش پناهم بدی
....
چند وقت گذشته از حس بالا (متن نوشته شد منتشر نشد )
...
دیدین یه وقت هایی که یه دختر بچه از دست مامانش یا برادرش دلخوره و گریه میکنه باباش میشونش رو زانو هاش و هی به گلایه کردن های شیرین و بچگانه ش می خنده.... هی میگه گریه نکن خودم دعواش می کنم
چقدر این حس رو داشتم وقتی با بغض رسیدم تو مهدیه شهدا و دو ساعتی فقط من و تو تنها بودیم اونجا ...
من سرتا پا شدم گریه و گلایه ... تو همه ناز و نوازش
هی من گریه کردم , هی تو پدرانه به کودکانه های من خندیدی
هی من گلایه کردم , هی تو گفتی گریه نکن خودم دعواش می کنم
هی من اشک ریختم , هی تو اشک هام رو پاک کردی و گفتی خودم میزنمش تو گریه نکن
چقدر حالا آرومم
چقدر خوبه که "انا و علی ابوا هذه الامّه"
.
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  September 25, 2011 1:37 AM  توسط حمیده | نظرات (3)

نقاره میزنندمسیحی شفاگرفت نقاره میزنندخلیلی عطا گرفت نقاره میزنندکلیمی بهاگرفت یوسف دوباره سرمه زپایین پا گرفت بادستهای لطف تو آزاد میشویم وقتی دخیل پنجره فولاد میشویم باگوشه چشم تاکه نگاهی به ماکنی کارهزارمعجزه و کمیا کنی مشکل بهانه است که ماراصداکنی تاکاسه های خالی مارا طلا کنی جزگوشه های صحن توآقا کجاروم کی با کبوتران حرم کربلا روم تولد امام رضاعلیه السلام مبارک تواین حس های خوبت مارو هم یادکن
حسن بهرامی]
کاش هر چی که از بچگی تو ذهنمون کردن راست بود، کاش منم مثل تو میتونستم باور کنم این حرفا و حس ها رویایی نیست و تو واقعیت کسی هنوز بهش عمل میکنه... ولی هر چقدر هم خودت رو گول بزنی با خیالات زیبا ... ولی آخرش میفهمی که همش توهمه و یه روز خشونت و دروغ واقعیت رو به چشم میبنی و همه توهم از سرت میپره...
سلام ابجی. هنوز هم بعد از مدتها حرف دلم رو توی نوای فراق میبینم....موفق باشید
امروز جمعه هست]